
نرو .... باور کن اگر چمدان را دست دست نکنی همینجا شعر تمام می شود
شمشیر هایت را در رویم بکش که بوسه هایت را در خلوت غلاف نکنی
زخم های زبان/ زَدَت را بیاور
زخم هایت به کار ِ تنِ من می آیند ....
کاری بزن ... که کاری تر ببوسی
دهانت ... این تیغ دو لبه را بر من فرود بیاور .........
می خواهم در خودم تا تــــــــــــــــــــــــو را ببندم ....
تا هیچ عبوری به مرور ِ قدم هایت آزاد نباشد
نرو ... به همین مستقیمی می گویم که در هیچ صراطی نیست .......
به همین دست هایی که به دامنت .... حرف را عوض میکنند
بعد از تو تنم را رو به روی آینه نمی شناسم
لکنت می گیرم و از پس ِ اسمت بر نمی آیم
به کافه هایی سر می زنم که هیچ وقت به سرت نمی زد
شاید این مدت سلیقه ات تغییر کرده باشد
و هر شب از صفحه ی حوادث روزنامه ها میترسم
نرو ... تا تمام این اتفاق ها ... اصلا ولش کن
ذهنت را که از جاده منحرف کنم کافیست
باور کن پشیمانی ِ قبل از دست تکان دادن مسافر
به آغوشی ختم می شود ... که با لکنت هم حرف هایش را می زند
تو میمانی شعر هم میماند روی دست ِ مخاطب ...
و من
به یمن ِ هم شبآغوشی
در دنج ترین قسمت ِ تنت پرت می شوم از حواس ِ حرف هایی
که گفتنش ... :)
دیگر ..... مهم نیست ............


امروز که اینجا آفتابی بود
بیشتر از همیشه یاد تو بودم
نه به خاطر خورشید زیبایش، یا به خاطر دلچسبی گرمایش
یا به خاطر اینکه تعطیلی بود
و من تمام روز لم داده بودم و کتاب میخواندم
... نه ...
به یاد تو بودم
به خاطر تمام حرفهایی که میشد با تو کنج حیاط ما زیر آفتاب نشست و زد
به خاطر صدای تکههای یخ لیوان شربتی که برایت میریختم
به خاطر تمام عکسهایی که میگرفتم
تا سالها بعد در یک آلبوم جلد چرمی سبز رنگ نشانت دهم
به خاطرِ تمامِ لحظههایی که میشد در آغوشِ هم آرام گرفت
و به هیچ چیز فکر نکرد جز آفتاب
به خاطرِ شعر ... این شعر ...
میبینی ??
نزدیک بودن ، زیاد هم دور نیست
صورتی رنگ مورد علاقه تو بود اما من تمام کودکیم میان پره های دوچرخه کودکی رکاب
خورد . خواب دید که زین دوچرخه نمی پوسد تا دوچرخه سواری کم نشود. دوچرخه
...
مشکی و سیاه که دوست داشت روی میله جلو فرمان تو را سوار کند. تو در کتاب و درس
کودکی مدام مرا زیر اسم ات کشیدی اما من در دوچرخه سازی آقا سلیمان پیچ و مهره
سفت کردم. پدرت یک روز آمد از آقا سلیمان دوچرخه صورتی خرید و به من هم توجه نکرد
که هی داد کشیدم این مشکیه جنسش بهتره ها ...
همان لحظه رفتی با یک دوچرخه صورتی وقتی که برگشتی یک بچه در شکم داشتی با
یک ماشین صورتی من دوچرخه فروشی کوچکی داشتم که کتاب جامانده ات را در
دوچرحه فروشی آقا سلیمان نگه داشته بود
اصلا نشناختیم گفتی: من هفت ساله بودم تو همین محل زندگی می کردم بابام از
همین مغازه آقا سلیمان برام دوچرخه صورتی خرید یه دوچرخه صورتی
گفتم: این مشکیه بهتره ها
گفتی: چه جالب ...
بقیه حرفت را نزدی شاید اگر می گفتی کتاب کودکیت را به تو برمی گرداندم
ماشین صورتی ات را سوار شدی رفتی . کتابت را ندادم . حتا دوچرخه صورتی نخریدی
خوب شد حداقل این بار به یک دوچرخه سیاه فکر کردی شاید بیایی و دوچرخه سیاهی
بخری و بروی و کتابت را هم از من بگیری...

دلتنگ که باشی
از لک لک ها یک دنده تر می شوی برای کوچ
بی وطنی می کشی
...
به اعتبار شناسنامه ها که مُهر به مُهر
از ثبت احوالِ انزوایت جا مانده اند
مسافری که تمام عمر ، برای ییلاق / قشلاق
پی شانه باشد
به نی لبکش وابسته تر است
تا به گوسفند هایی که بی خوابی اش را چرتکه می زنند
دلتنگ که باشی یلدا می شوی....
برای ستاره هایی که از نقاشی ات فراریند
کوه می کشی با رشته های پنبه شده
از حرف هایی که به آسمان نمی رسند
بی مقصدی می کنی
با جاده های به فلسفه رسیده........
که فرقی نکند خورشید فردا
پشت کدام کوه را خالی کند
و صبح آغوش کدام میش را گرگ کند
حسابت را از ایل و آبادی جدا کرده ای
تا هر جای این بوم چادر بزنی
سکوتت آنقدر سقف نداشته باشد
که به وفاداری بی کسی ها
پای تمام زمین گیری ها یت
...بم شود

برایت نامه مینوسم تمبر میزنم و در جیب میگذارم
هیچ صندوق پستی وفادار تر از بی کسی های خودم نیست
...
وقتی سال تا سال جایت به لطف ِ قاب های بی عکس خالی نمی شود
هنوز یک لبخندم را بسته بندی کرده ام برای روزی که تو را اتفاقی میبینم
آنقدر تمیز بخندم که به خوشبختیم حسادت کنی
و من در جیبم دست های خالیم را فریب دهم امن ترین جای دنیا را انتخاب کرده اند
بی کسی یعنی باور ِ اینکه تنهایی ، چشم هایت را بد عادت کرده
یعنی مبل های تکنفره را به رقص های دسته جمعی ترجیح می دهی
و تا میتوانی به فلاش های دوربین ، موهای سیاهت را سفید تحویل می دهی
بی آنکه از کسی در طول تاریخ بپرسی :
ببخشید ؟ ساعت ِ شما هم همینقدر کند حرکت میکند ؟؟؟
![]()
از عید می ترسیدم ، عیدی که تو نباشی
می ترسیدم و به سرم آمد
از پشت بام ها با همه ابهتشان می ترسیدم
می ترسیدم که من را با پشت بامم تنها بگذاری
می ترسیدم و به سرم آمد
از همه شبهای آرام با همه بودن دلنشینت می ترسیدم
می ترسیدم از شب نا آرام و نشست نبودت در دلم
می ترسیدم و به سرم آمد
که گفته است که شب را با چرخش زمین می سنجند؟
شب من آنروز بود که تو رفتی
رفتی و هنوز آفتاب طلوع نکرده
رفتی و هیچ نگفتم و حرفی نداشتم که بزنم
رفتی و هنوز یک طلوع به من بدهکاری
طلوع من
شب یلدایت مبارک

می خواهی بروی ، برو
فقط نگو می روی و همه چیز تمام می شود
تمام سیگار ها و
تمام کله پاچه های صبح و
تمام جاده های شمال و
تمام تا صبح بیدار ماندن ها و
تمام تابستان ها و
تمام تابستان کوتاهه ها و
تمام زیر باران قدم زدن ها و
تمام سفارش دادن پپرونی ها و
تمام هات چاکلت ها و
تمام غر زدن ها و
تمام تمام شبها رو
به من بدهکاری
فقط نگو می روی و تمام می شود
اینها دیگر بدون تو معنی ندارند

داری از دست های کسی میروی
که هر بار صحبت از رفتنت شد زبانش را گاز گرفت
...
و زیر لب تمام اعتقاداتش را تف کرد
که از پس در هم نگه داشتنمان بر نمی آیند
اگر کافر شدن فایده داشت آنقدر به آغوشت شِرک می ورزیدم
که آسمان به زمین بیاید و هیچ هواپیمایی بدون اجازه ی من
روی حرف های تو بلند نشود ...
تو به درد ِ رفتن نمی خوری
من با انتظار زیر یک سقف نمی خوابم
و گریه راه ِ دموکراتیکی برای پشیمان کردنت نیست
من بی دست و پا تر از آنم که در فرودگاه برایت دست تکان دهم
و میدانم هیچ کمربندی آنقدر تو را نمی فهمد
که از سقوط ِ اشکهایت ممانعت کند
من به تمام مهماندار ها سپرده ام هوای ِ بارانیت را داشته باشند
مرا به ترافیک ِ خیابان ها بسپر به سیگار های انفردی
به پرسه های موازی در کافه های انقلاب زده
به ضبط صوت کهنه ای که بی تو از هیچ عاشقانه ای حساب نمی برد
.
.
.
آنجا که رسیدی کافه ای پیدا کن
و دو قهوه سفارش بده ...
و جای خالیم را آنقدر به حرف بگیر که فنجان ها عاشق هم شوند
من هم به اولین آکاردئون به دستی که برسم
تمام دار و ندارم را میدهم تا ............
(( بــــــــــــــــا تو رفتم
بــــــــــــــــــــــی تو باز آمدم
از سر ِ کــــــــــوی او
.
.
.
دل ِ دیـــــــوانه ))

